X
تبلیغات
رایتل
کِلک های جیران
الهی...شناخت تو ما را امان و لطف تو ما را عیان...

یه روز خیلی گریه کرد...میگفت وقتی توی بیمارستان جنازه ها رو میبینم به خودم میگم... 

یه روزم نوبت من میشه...(آخه پرستار بود)... 

خیلی خوشحال شدم...با خودم گفتم ...یعنی به خودش اومده... 

یعنی میخواد عوض بشه...همینجور اشک میریخت...میگفت... 

از  کجا بدونم بهشت و جهنمی هست... 

از کجا معلوم بعد از مرگ زندگی دوباره ای داشته باشیم... 

از تعجب داشتم شاخ در میاوردم... 

گفتم...تو قرآن میخونی...چرا؟ 

گفت...چون از طرف خداست...گفتم مگه به خدا اعتقاد داری؟ 

گفت:این چه حرفیه میزنی...معلومه که آره... 

گفتم پس خودت داری حرف خودتو نقض میکنی... 

خدا این همه تو قرآن از زندگی بعد از مرگ گفته...اونوقت میگی از کجا معلوم!!! 

میگفت...ما این همه عبادت کنیم بریم اون ور خبری نباشه چی؟ 

داشت با این حرفا دیوونم میکرد...گفتم... 

اگر حرف خدا رو گوش نکردی و رفتی اون ور خبری بود ... 

میخوای برگردی و حرف خدا رو گوش بدی؟ 

مگه میتونی برگردی؟ 

ولی اگر گوش دادی و رفتی و دیدی خبری نبود...ضررم نکردی... 

ضرر کردی؟ 

سکوت کرد... 

باز گفت...من هنوز جوونم...وقت دارم... 

باشه پیر شدم حجاب میگیرم و خودمو  مقید میکنم... 

گفتم از کجا مطمئنی تا ثانیه بعد زنده ای؟ 

چیزی نگفت... 

همون روز یکی از مریضهای بیمارستان که هم سن خودش بود مرده بود... 

باز هم براش عبرت نشده... 

هنوز هم میگه پیر شدم جبران میکنم... 

الان جوونم...جوون باید به خودش برسه... 

شما چی میگید؟ 

حرفش درسته؟


نوشته شده در تاریخ دوشنبه 23 بهمن‌ماه سال 1391 توسط جیران
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

قالب وبلاگ