X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
کِلک های جیران
الهی...شناخت تو ما را امان و لطف تو ما را عیان...

بین حرم عباس و حسین سرگردان شده بودم...فقط اشک میریختم... 

خدایا به چه کسی پناه ببرم...من که به اینجا پناه آورده ام...پس چرا یاری رسی نیست... 

زجه میزدم و گریه می کردم...ترس تمام وجودم را فرا گرفته بود...شب آخر بود... 

صبح زود باید بر می گشتیم ایران...خدایا به چه کسی باید اطمینان می کردم... 

به آن شرطه های عراقی که همان روز نزدیک بود در دامشان بیفتم؟! 

نه نام هتل را میدانستم و نه میتوانستم به کسی اعتماد کنم...اشک امانم را بریده بود... 

ساعت از ۱۲ گذشته بود... 

عقلم به جایی نمی رسید...هیچ کس آشنا نبود...برای خداحافظی با امام برگشتم داخل صحن...از هر دو عزیز کمک خواستم...از صحن خارج شدم...با خود گفتم هر چه بادا باد میروم... 

دیگر چاره ای نداشتم...به محض خارج شدن از بین الحرمین همسرم را دیدم که به ضریح امام نگاه می کند...به طرفش رفتم...تا قبل از دیدنش خیلی عصبانی بودم...ولی به یکباره آرام شدم...وقتی بهم رسیدم نمی دانید چه حالی داشتم...انگار بهشت را به من داده اند...هر دو بهم نگاه کردیم...سکوت بود و سکوت...اشک بود که در چشم هردو مان حلقه زده بود...دستان هم را گرفتیم و به سمت هتل حرکت کردیم... 

هر چقدر بگویم راه در آن وقت شب وحشتناک بود کم گفته ام...یک گله سگ وحشی باهم پرسه می زدند...داشتم سکته میکردم...دائما آیة الکرسی میخواندم...نمی دانم در همان موقع چگونه یک پل در کنار ما حاضر شد...آخر یک جوی بزرگ آب جاده را نصف کرده بود...و باید از پل می گذشتیم تا به آن طرف برویم...از همان پل رد شدیم و سگها هم آن طرف ماندند...اصلا انگار ما را ندیدند...فقط میتوانم بگویم کرامت امامم حسین بن علی ولطف آقا ابوالفضل عباس(علیهما السلام ) بود... 

وقتی به هتل رسیدیم از شوق اشک میریختم و خدا را شکر می کردم ... 

واقعا آن سفر برای من یک سفر بی نظیر بود با وجود همه سختیهایش... 

خدایا شکرت شکر...


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 6 دی‌ماه سال 1391 توسط جیران
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

قالب وبلاگ